فريد الدين العطار النيسابوري
346
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
عاشقى روزى مگر خون مىگريست * زو كسى پرسيد ك « اين گريه ز چيست ؟ » گفت « مىگويند فردا كردگار * چون كند تشريفِ رؤيت آشكار ، چل هزاران سال بدهد بر دوام * خاصگانِ قرب خود را بارِ عام يك زمان زانجا به خود آيند باز * در نياز افتند خو كرده به ناز زان همى گريم كه با خويشم دهند * يك نفس در ديدهء خويشم نهند چون كنم آن يك نفس با خويش من * مىتوان كشتن ازين غم خويشتن تا كه با خود بينيَم ، بد بينيَم * با خدا باشم چو بىخود بينيَم آن زمان كز خود رهايى باشدم * بى خودى عينِ خدايى باشدم . » هر كه او رفت از ميان اينك فنا * چون فنا گشت از فنا اينك بقا گر تو را هست اى دلِ زير و زبر * بر صراط و آتشِ سوزان گذر ، غم مخور كآتش ز روغن در چراغ * دودهاى پيدا كند چون پرِ زاغ چون بر آن آتش كند روغن گذر * از وجودِ روغنى آيد به در گر چه ره پر آتشِ سوزان كند * خويشتن را قالبِ قرآن كند گر تو مىخواهى كه تو اينجا رسى * تو بدين منزل به هيچ و لا رسى خويش را اوّل ز خود بىخويش كن * پس بُراقى از عدم در پيش كن